سلام 22/4/1369به دنیا اومدم... من بارانم...بارانی که این قدر سختی و تنهایی کشیده که حالا خسته است اما بازم با آخرین توانش میخواد تمامی دستای تنها رو بگیره... دوستای گلم یه مدت تعطیل کردم که همتون در جریانید ...اما دیگه نمیشه تعطیل کرد باید دوباره باز کرد و فریاد زد تا همه بفهمن چقدر داری روز به روز به مرگ نزدیک تر و از زندگی دور تر میشی...
در ضمن منو ببخشین که دیر جوابه کامنتا تونو دادم یه ماهه اخیر برام یه مشکل تازه پیش اومده بود....
خيلي وحشتناکه که...به هر کي محبت ميکني توي چشماش آرزوي شکسته تو ببيني!!
خيلي وحشتناکه که...خبر مرگتو بهت بدن و تو فقط مثله ديوونه ها بخندي!!!!
خيلي وحشتناکه که...توي بدترين لحظه زندگيت حتي نتوني گريه کني که آروم شي!!!
خيلي وحشتناکه که...توي اين وب لاگ و وب لاگه دلت چيزي جز بوي مرگ به مشامت نرسه!!!
خيلي وحشتناکه که...اين قدر مشکلات احاطه ات کنه که اميدي برات باقي نزاره!!
و وحشتناکتر از اون موردا اينه که حتي اميد به مرگ هم چه خودکشي چه طبيعي هم ارضات نکنه!!!! تا لااقل اين برات يه اميد باشه!پس دوستان خوبم حالا من با اين کابوس وحشتناک چه کنممم؟؟؟؟!!!!!
وقتي که آدم از همه جا خسته است...فقط به کسي فکر ميکنه که احساسش ميگه اون دوستش داره!!!اما حالا اگه اون شخصم آدمو نخواد؟؟؟؟
کاش همه دل يه بچه ساده روستايي رو که زود باوره رو داشتند آن وقت دلي نميشکست...چشمي پر اشک نميشد و غروري خورد نميشد... کاش دلي نمي گرفت... اگه الان که زياد به آخره عمرم نمونده ازم آرزومو بپرسن جواب ميدم: اي کاش بشه زود تر و تلختر بميرم...غريب تر وتنهاتر بميرم و ديگه نباشم تا اين جوري از زندگي خسته باشم...دلم براي يه ذره آرامش يه شونه پر محبت که از بچگي ازم دريغ بوده لک زده... ميدونم که خيلي ها الان حال و هواشون مثله من سرخ آبيه و هواي پرواز هواييشون کرده اما بايد نويد بدم لحظه ي پر کشيدن نزديکه پس تماميه خاطراتتونو جمع کنيد و به تماميه عزيزانتون بگيد :به اميد ديدار... پس کم کم آماده شيد بايد سفر کردو رفت...بايد پر کشيد و به تماميه خاطرات و دلبستگيها بدرود گفت.... اين تنهايي حقه از طرفه باران..
به چی نگاه میکنی؟من که گفتم حرفی واسه گفتن ندارملبام بستست و مات و مبهوت به مانیتور نگاه میکنم تا شاید معجزه ای شه!!!این سکوت حقمه...چون حقه صحبت کردن ندارمممممم!!فقط یه سوال!
یکی نیست بگه چرا سفید به تن کردین و دیگه شما ها هم مثله من منجمد و سردین و لبخند به لباتون نیست؟؟؟؟؟؟؟نکنه شما هم تعطیل شدین؟؟؟؟؟؟؟
از سرزنش شدن بخدا ديگه خسته شدم از اينکه هميشه مقصر من و بدونن يا از روي عادت خودم ،خودمو!آخه تا به کي تا به کي آدم بايد اين قدر مشغله رو تحمل کنه؟ بخدا که اگه کوه هم بود تا حالاهيچي ازش نمونده بود!فقط ديگه رنجوندن مد شده و بدش به آدم با کمال خونسردي ميگن: ببخشيداااااا!!!!!!!!!!!!؟آخه تا کي؟تا کي ببخشيمو توي خودمون ذره ذره بشکنيم؟چرابايد توي اين سن و سال کم حس يه آدم پيرواز کار افتادرو داشته باشيم؟ چرا بايد هميشه بشکنيم؟ چرا بايد هميشه بد بياريم و آخرشم بگيم تف به اين شانس؟چرابايد آخره آخره تمام عذابا و زجه هامون آخره تمام خورد شدنا و شکستامون به اميد مردن زندگي کنيم؟پس چه کسي به فکر ماست؟ پس چه کسي به دادمون مي رسه؟ آخه چرا؟چرا؟هر کسي رو مي بينيم تو نگاهش پر از درد و غمه؟ تا به کي بايد دنبال نيمه ي گمشدمون بگرديم؟چرا به اين فکر نکنيم که تا زماني که خنده دروغي رو لبامونه همه ما رو مي خوان؟ من که بهم ثابت شده!و يه عزيز رفته اي بهم ميگفت: تا بوده رسم زمونه همين بوده اما چراااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به قول يه شاعر که ميگفت: شمع ميسوزد و پروانه به دورش نگران؛ما که مي سوزيم و پروانه نداريم چه کنيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه روزی با هم یه پیمانی بستیم که همیشه به هم وفادار بمونیم تو مال من باشی و من مال تو در غیر این صورت دیگه زندگی نکنیم !این حرفارو دارم به تومیگم که اومدی تو وب لاکم که بفهمی این مطلبم راجب چیه؟ نه صبر کن نگاهتو از روی متن برندار بزار تا حداقل یه لحظه این جوهر کلام دستام آرامش بگیره و دیگه چیزی ننویسه.... اما حیف که بازم میری و من و تنها میزاری که تو تنهایی هام بسوزم ولی اگه توَ تو این شرایط بودی من دستاتو میگرفتم تا تنها نمونی....اما بازم افسوس!!!!!من دیگه نایی برای ادامه حرفم ندارم...بخدا سوء تفاهم پیش اومده بود من این و فهمیدم!!! من بهش شک کردم و بعد خواستم امتحانش کنم
وقتی بهش گفتم اگه واقعا دوستم داری این و بهم صابت کن .....
اونم جونشو بخاطرم داد و حالا من تنها موندم و حسرت می خورم