تبليغاتX
بیا دستمو بگیر تابگم تنها نیستی


بیا دستمو بگیر تابگم تنها نیستی





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :

کابوسهای زندگی من
خیلی وحشتناکه!!!!

خيلي وحشتناکه که...از گذشته ات چيزي جز پشيموني برات نمونده باشه!!

خيلي وحشتناکه که...توي تک تکه  روزات چيزي جز دروغ نشنيده باشي!!

خيلي وحشتناکه که...به هر کي محبت ميکني توي چشماش آرزوي شکسته تو ببيني!!

خيلي وحشتناکه که...خبر مرگتو بهت بدن و تو فقط مثله ديوونه ها بخندي!!!!

خيلي وحشتناکه که...توي بدترين لحظه زندگيت حتي نتوني گريه کني که آروم شي!!!

خيلي وحشتناکه که...توي اين وب لاگ و وب لاگه دلت  چيزي جز بوي مرگ به مشامت نرسه!!!

خيلي وحشتناکه که...اين قدر مشکلات احاطه ات کنه که اميدي برات باقي نزاره!!


و وحشتناکتر از اون موردا اينه که  حتي اميد به مرگ هم  چه خودکشي چه طبيعي هم ارضات نکنه!!!!
تا لااقل اين برات يه اميد باشه!پس دوستان خوبم حالا من با اين کابوس وحشتناک چه کنممم؟؟؟؟!!!!!

زندگینامه ودست نوشته های:باران


نويسنده: باران مورخ: دوشنبه هجدهم آبان 1388 در ساعت: 1:40
|+|

قلم از غم درونم بگو....
وقتي که آدم از همه جا خسته است...فقط به کسي فکر ميکنه که  احساسش ميگه اون دوستش داره!!!اما حالا اگه اون شخصم آدمو نخواد؟؟؟؟


کاش همه دل يه بچه ساده روستايي رو که زود باوره رو داشتند آن وقت دلي نميشکست...چشمي پر اشک نميشد و غروري خورد نميشد...
کاش دلي نمي گرفت... اگه الان که زياد به آخره عمرم نمونده ازم  آرزومو بپرسن جواب ميدم: اي کاش بشه زود تر و تلختر بميرم...غريب تر وتنهاتر بميرم
و ديگه نباشم تا اين جوري از زندگي خسته باشم...دلم براي يه ذره آرامش يه شونه پر محبت که از بچگي ازم دريغ بوده لک زده... ميدونم که خيلي ها الان حال و هواشون مثله من سرخ آبيه و هواي پرواز هواييشون کرده اما بايد نويد بدم
لحظه ي پر کشيدن نزديکه پس تماميه خاطراتتونو جمع کنيد و به تماميه عزيزانتون بگيد :به اميد ديدار... پس کم کم آماده شيد بايد سفر کردو رفت...بايد پر کشيد و به تماميه خاطرات و دلبستگيها بدرود گفت....
اين تنهايي حقه از طرفه باران..


نويسنده: باران مورخ: شنبه هجدهم مهر 1388 در ساعت: 15:52
|+|

تعطیل
به چی نگاه میکنی؟من که گفتم حرفی واسه گفتن ندارملبام بستست و مات و مبهوت به مانیتور نگاه میکنم تا شاید معجزه ای شه!!!این سکوت حقمه...چون حقه  صحبت کردن ندارمممممم!!فقط یه سوال!

یکی نیست بگه چرا سفید به تن کردین و دیگه شما ها هم مثله من منجمد و سردین و لبخند به لباتون نیست؟؟؟؟؟؟؟نکنه شما هم تعطیل شدین؟؟؟؟؟؟؟


نويسنده: باران مورخ: جمعه دوم مرداد 1388 در ساعت: 13:42
|+|

تعطیلللللللللل

 

 


نويسنده: باران مورخ: پنجشنبه یکم مرداد 1388 در ساعت: 1:6

یکی جواب من و بده؟...

از سرزنش شدن بخدا ديگه خسته شدم از اينکه هميشه مقصر من و بدونن يا از روي عادت خودم ،خودمو!آخه تا به کي تا به کي آدم بايد اين قدر مشغله رو تحمل کنه؟ بخدا که اگه کوه هم بود تا حالاهيچي ازش نمونده بود!فقط
ديگه رنجوندن مد شده و بدش به آدم با کمال خونسردي ميگن: ببخشيداااااا!!!!!!!!!!!!؟آخه تا کي؟تا کي ببخشيمو توي خودمون ذره ذره بشکنيم؟چرابايد توي اين سن و سال کم حس يه آدم پيرواز کار افتادرو داشته باشيم؟
چرا بايد هميشه بشکنيم؟ چرا بايد هميشه بد بياريم و آخرشم بگيم تف به اين شانس؟چرابايد آخره آخره تمام عذابا و زجه هامون آخره تمام خورد شدنا و شکستامون به اميد مردن زندگي کنيم؟پس چه کسي به فکر ماست؟ پس چه کسي به دادمون مي رسه؟
آخه چرا؟چرا؟هر کسي رو مي بينيم تو نگاهش پر از درد و غمه؟ تا به کي بايد دنبال نيمه ي گمشدمون بگرديم؟چرا به اين فکر نکنيم که تا زماني که خنده دروغي رو لبامونه همه ما رو مي خوان؟ من که بهم ثابت شده!و يه عزيز رفته اي بهم ميگفت: تا بوده رسم زمونه همين بوده
اما چراااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به قول يه شاعر که ميگفت: شمع ميسوزد و پروانه به دورش نگران؛ما که مي سوزيم و پروانه نداريم چه کنيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نويسنده: باران مورخ: شنبه شانزدهم خرداد 1388 در ساعت: 15:49
|+|

حسرت
یه روزی با هم  یه پیمانی بستیم که همیشه به هم وفادار بمونیم تو مال من باشی و من مال تو در غیر این صورت دیگه زندگی نکنیم !این حرفارو دارم  به تومیگم که اومدی تو وب لاکم که بفهمی این مطلبم راجب چیه؟ نه صبر کن نگاهتو از روی متن برندار بزار تا حداقل یه لحظه این جوهر کلام دستام آرامش بگیره و دیگه چیزی ننویسه.... اما حیف که  بازم میری و من و تنها میزاری که تو تنهایی هام بسوزم ولی اگه توَ تو این شرایط بودی من دستاتو میگرفتم تا تنها نمونی....اما بازم افسوس!!!!!من دیگه نایی برای ادامه حرفم ندارم...بخدا سوء تفاهم پیش اومده بود من این و فهمیدم!!! من بهش شک کردم و بعد خواستم امتحانش کنم

وقتی بهش گفتم اگه واقعا دوستم داری این و بهم صابت کن .....

 

اونم جونشو بخاطرم داد و حالا من تنها موندم و حسرت می خورم

 

 


نويسنده: باران مورخ: جمعه پانزدهم خرداد 1388 در ساعت: 3:30
|+|

عاشقی و مرگ تدریجی

اين متن ماجرايي درام از نوشته هاي خودمه که براتون تو وب قراردادم!

 

خيلي جالبه حتما بخونيد...

اميدوارم مطالب اين نوشته احساس بدي در شما ايجاد نکند!

ورنگ سياه

 نااميدي را به دل نزنيد زيرا که مرگ آغاز داستاني  ديگر است 

از طرفه باران تقديم به کساني که دلي آسماني وصاف را در

اختيارطوفان نگاه يک شخص قرار مي دهند

وبعد ابري مي شوند و گاه مي بارند

نيمه شب بود...بعد از شنيدن ناله اي خفيف پاک سرشتي ديگر

 جان

 باخت اما به چه علتي؟..........    

او مات ومبهوت به نقطه اي خيره بود!صداي عقربه هاي ساعت

 خبر از

 يک هفته ي گذشت هرا به او مي داد!در حال جدال با خودبودکه

می انديشيد من کيستم؟هوييتش را از ياد برده بود...تلفن

 دقايقي بود که زنگ ميزد...

اما او نميشنيد!با آخرين سيگار در دستش که به آخر ميرسيد

 هنوز هم در افکارش غرق بود!ناگهان دودسيگار در هوا پخش

شدو چشمانش را که مدتها خشکيده بود نمناک

 کرد!او به خود آمد اما گويي در لحظه ها

حضوري ندارد!صداي تلفن را شنيد بي رمق پاسخ داد:بله؟      

شخصي گفت:مرا ببخش   اوهيچ نگفت و تلفن را

قطع کرد...شخص دوباره تماس گرفت اما او باز در خاطراتش قرق

 شده

 بود واعتنايي به تلفن نکردبه راستي  به چه چيزي مياندیشید؟

پاکت هاي خالي شده ي سيگار دور و برش را احاطه کرده

 بود...قطره اشکي لغزيد و بر روي گونه اش تاب خورد

دلش را شکسته بودند ...قلبش تکه تکه شده بود...احسا س مي کرد

 دنيا او را نيز به بازي گرفته...آهي سرد کشيد...

خواست بر خيزد اما بدنش لمس بود پاهايش را احساس

نمي کرد...گويي تمام تنش يخ زده باشد...همش از خود

مي پرسيد:چرا خدا مرا  آفريد؟ چرا سرنوشت اين قدر مشقت را

 برسرم نازل کرد؟خاکه سيگارش افتاد بر زمين

احساس کرد ماننده آن سيگار به آخر خط رسيده...ديوانه وار خنده

 ای کرد و بعد بلند گفت:اي دل بي چاره ي من ببين

چگونه شکستي؟تو را تا وقتي نياز داشت با خود همراهي ميکرد

 حال تو

 را با تحقير ماننده تفاله اي به گوشه اي انداخته!سکوت کرد...

بغز گلويش را مسدود کرد اما اين بغز شکستني نبود سر کوب

 هم نميشد!ديگر حرفي نزد در حالي که منتظر مرگش بود

به ميز کنارش خيره شد کاغذو قلمي روي ميز بود!آن را برداشت

 وباخود گفت:بايد شرح حالم را بنويسم تا لااقل يک نفر

بداند در آزمون زندگي و عشق ناکام شدم!پس با اين تيتر شروع

کرد:گاهی تلخ ترین دوست تنهایی است!تنها بودن بهتر از خورد

 شدن است!

لطفا سادگي را کنار بگذاريد زيرا صادق بودن در عشق نياز به دو

همراه فداکار دارد نه يکياین را بدانید مرگ را پایان کار

 نیست بلکه

آغازی است نا پیدا پس به سراب نگاه های دلفریب دل مبندید...

بعد ادامه داد... اين را تقديم ميکنم به کساني که دلي آسماني

 وصاف را در اختيار طوفان نگاه يک شخص قرار مي دهند.....


نويسنده: باران مورخ: شنبه دوم خرداد 1388 در ساعت: 2:54
|+|

سایه من...

هرچی تنهاتر بشی دنیا تو را کمتر میخواد

خودت اون وقت میبینی چقدر فراوان با توام

سخت    گرفته  همه دنیا که تورا  رها کنم

تو هجوم سختی ها ببین چه آسون با توام


نويسنده: باران مورخ: چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 در ساعت: 17:5
|+|

غریبه....

 

ای همصدای دیروز! ای امروز بامن غریبه!تو همونی که

یه روزی میگفتی دوستم داری پس چرا الان میگی برات

فرقی نمیکنم با همه؟! میگن وقتی آدم را مشکلات احاطه

می کنه تازه نگاه میکنه کی دوسته؟ کی دشمن؟! درسته تو

اون شرایط کنارت نبودم اما همیشه به یادت بودم و به تو

فکر میکردم!گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.........

بازم بهم میگی وقتی بهت احتیاج داشتم پیشم نبودی؟! یه

چیزایی رو آدم نمی تونه بگه!پس دیگه این حرف ونزن که

دلم را میشکنی!!!!!!


نويسنده: باران مورخ: چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 در ساعت: 16:38
|+|

لبخند نو

شايد با خودتون بگين ماتم سراي من براتون کسل کنند است اما چون

 من هميشه با خنديدن مانوس شدم اين ماتم سرا

با همه جا فرق داره ايجا بجز شعر و عکس به زودي براتون جديد ترين

جک ها رو مي خوام قرار بدم چرا که من به مثله

معروف و قديمي معتقدم هزارتا خنده تلخ از يه گريه هم بد تره پس شما

 هم به جمع الکي خوشان با مديريته خودم خوش آمدين اگه باور نمی کنید به سوگلیه من سر بزنید که بازم راه اندازیش کردم...

شايد بهتره آدما تو نت که همديگ رو نميبينن با هم صادق باشن

 مطمئنن حرف هر انساني صداقت پس من به عنوان اولين نفر

با صداقت شروع ميکنم و به هر کسي که دنبال اينه که غم وغصه اش

رو فراموش کنه بخاطر انتخابش تبريک عرض ميکنم

فقط يادتون نره تا هر چند وقتي به اين وب لاگ سربزنين !!!


 


نويسنده: باران مورخ: سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 در ساعت: 18:11
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod